تبليغاتX
زبور داود

زبور داود

واژه هاي خاموش

چشمانم سکته کرده اند

بعد از عبور تو

پاهایم بی رمق شدند

دستانم گره بهم

لبهایم ترک زدند

از بس که حرفی نمیزنند

سال هاست که رفته ای و من

سال هاست که این گونه زنده ام

با شانه های خم

با غصه بیش و کم

از درد های خود

از داغ های کهنه ام

بیش حرفی نمیزنم

تنها، همین، هنوز

من این گونه زنده ام 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:10 توسط داود| |

 

من فعلا سربازم و به این خاطر نمیتونم زود به زود سر بزنم از همه دوستانم عذر میخوهم.

 

و تو همان ستار ای

 که زیرکانه کودکت را

به نذر دیدن سپیده ای نشانه میزدی

 و من چه احمقانه

زیر پای خود

از کنار ضرب این مثال

بی خیال می گذشته ام

یکی به میخ ، یکی به نعل

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:57 توسط داود| |