زبور داود
واژه هاي خاموش
بعد از عبور تو پاهایم بی رمق شدند دستانم گره بهم لبهایم ترک زدند از بس که حرفی نمیزنند سال هاست که رفته ای و من سال هاست که این گونه زنده ام با شانه های خم با غصه بیش و کم از درد های خود از داغ های کهنه ام بیش حرفی نمیزنم تنها، همین، هنوز من این گونه زنده ام من فعلا سربازم و به این خاطر نمیتونم زود به زود سر بزنم از همه دوستانم عذر میخوهم. و تو همان ستار ای که زیرکانه کودکت را به نذر دیدن سپیده ای نشانه میزدی و من چه احمقانه زیر پای خود از کنار ضرب این مثال بی خیال می گذشته ام یکی به میخ ، یکی به نعل

