زبور داود
واژه هاي خاموش
چهار قدم این طرف تر همین حوالی پشت ابرهای آسمان شب ماه حامله میشود با یادی از سیاوش ها و مادرانه تر از مریم مسیح را سقط می کند وتنها او میداند خالی شدن روح من یعنی چه که هر از چند گاهی برای من گریه می کند یاد کودک سر زا از دست رفته اش می افتد وقتی نگاه به تنهایی من می دوزد و تقلای روح مرا می فهمد که می خواهم دوباره تو را حامله باشم بعد از آنکه خودت را به زور زاییدی و من مستاصل از این تقلا با دردی شبیه ابتر بودن هنوز مثل مادرم گریه می کنم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
20:29 توسط داود| |
تنها مادرم میفهمد
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت
17:58 توسط داود| |

