زبور داود
واژه هاي خاموش
در لانه ی انگشتان سرخ و سرد یک پسرک آماده ی پرواز است جوجه های کودکی ات را به پرواز در بیاور ای پرنده ی مادر و تا سپیدی رویایت در میان دستان تو آب نشده است به شیشه ی پنجره ی یک پیرمرد اخمو بکوب وبا خنده زود از آنجا دور شو. یک عمر تلخی که با قهوه مانده است یک نیم فنجان قهوه را سر کشیده ای یک نیم فنجان مانده یعنی که رفته ای یک نیم فنجان قهوه یک عمر انتظار یک نیم فنجان قهوه یک حس بی قرار یک نیم فنجان مانده این یک تناقض است ماندن یا نماندش با من همیشه هست.

