تبليغاتX
زبور داود

زبور داود

واژه هاي خاموش

پیر مرد بساط پهن کرده است

ابتدای همین کوچه

ابتدای همین پاییز

می فروشد

تمام اسباب بازی هایش را

دو چرخه ی نداشته اش را

آرزویی که به گور خواهد رفت

منتظر نگاه یک رهگذر

ساعت ها نشسته است

شاید کسی سوار رویایش شود

سوار دوچرخه اش

تند از روی برگهای به پرواز در آمده

تا انتهای همین کوچه

تا انتهای همین پاییز

آرزویی که به گور خواهد رفت

تا زمستان راهی نیست .....

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:59 توسط داود| |

دستی به روی سرش میکشی کنون؟

حالا که کهنه لباس هست این عروسکت

گاهی نگاه به طاقچه بیفکن به ناز

حالا که پا ندارد این عروسک، کوک می شود

این مرده با نگاه زنده می شود چه سود؟

حالا که مردگی در نگاه تو برق میزند

برقی که کور می کند دیدگان ماتش را

برقی که زود آمده دیر هم نمی رود

بیچاره این عروسک خسته چه می کند

با خاطرات آوار گشته بر سرش

لا لایی هر شبت چه شیرین بود

جز لا لایی لبت که شیرین تر از شبها بود

از قصه های آیندمان حرفی نزن. سکوت

این یادگاری دندان توست روی لب هایم

زخمی به روی زخم دلم ای وای این چه مرهم است

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:59 توسط داود| |