زبور داود
واژه هاي خاموش
نفسم بند آید فکرم از کار بیفتد مثل ساعت که مرا می کوبد گو ش و چشمم خاموش حرف در عمق گلو گیر کند و سرم محکم و تند بخورد بر در و دیوار اتاق شاید این فکر مزخرف برود از جانم مغزم از حادثه ای مجروح است با لبخند کنایه آمیزی که داد میزد دیدی که باختی بر طاقچه ی ذهن خط خطی ام خط نخورده است روز ها گذشته اند گرچه من باز شبی در میان شب های پس از حادثه در دفتر خاطرات آن روز ها التماس را مرور می کردم و گیج میان تناقض چشمانم دنبال تکلیف دندان خراب می گشتم
من فقط می خواهم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت
10:59 توسط داود| |
آن آخرین نگاه پر از تمسخرت
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت
10:35 توسط داود| |

