زبور داود
واژه هاي خاموش
در را نبسته منتظر آسمان می مانم حال و هوای بد تری دارم امروز هم چشمم از نور آفتاب می سوزد روی پوستم گرمی خورشید راه می رود خیس می شود پیراهنم و زود بخار می شود شاید که وعده ی فصل داغ نزدیک است من به وقت موعد میرسم بی شک منتظر هیزم و آهن داغ تو هم می مانم لیک شک دارم که بیایی سر وقت غرق مانده در دریاچه ی چشمانم پیراهن هیچ کس نمی بیند التهاب سجاده ام را در قنوت شفاف چشمانم، ودرد بی مداوای باد را که برد زلالی اشکهایم را آب جاری نمیرود اکنون درخت ایستاده است سپید وآسمان. یخ بسته است زمین می سایند به هم دستانم به امید اندکی گرما میان تنهاییشان و تو کور نیستی خوابیده ای لابد فصلها ، فصل زمسانند تقصیر تو نیست!!... فریاد هاو خنده هایشان یاد بازی تو می افتم تیک تاک ساعت کند میرود تند میزند نفس با خطور چشمانت هنوز پنج و نیم نمی شود ساعت قفل میشود دلم قفل روی قفل میزند نگاه به ناز های آسمان وکلید دست بچه های کوچه است قاه قاهشان به نیمه شب رسیده است کی تمام میکنند بازی را

