تبليغاتX
زبور داود

زبور داود

واژه هاي خاموش

فقط برای کسانی که عیدی گرفته اند

 

از عیدی گرفتنت میگفتی

یادم آمد

چند وقتی هست عیدی نگرفته بودیم

عادتمان بود یک زمانی

ماجرای چاقوی دنیا تکراریست

و چقدر مسخره به نظر می آید

کندی اش و کلفتی پوستمان مثلا

جای من کنار تو انگار خالی هست

وقتی دیدمش بالاخره با او

چقدر جایت را پر میدیدم

فراموش کن

چقدر مسخره به نظر  می آمد

دوباره عید پر پا کرده است

شانه هایت را میبینم

اشکهایت را بیشتر

چقدر دلم میخواهد

همان جا که سیگار میکشیدیم

گریه میکردیم

گریه کنیم دوباره

یادمان نمی رود

از آن شب که مصدق میخواندیم

و تصور شانه هایش که بالا میافتاد

وباغچه ی کوچکمان که هنوز هم قرار است سیب نداشته باشد

ویادم هست زیاد از آسمانی که غرق می شد

زیر بار اشکهامان

وچقدر مسخره به نظر می آید

گفتم چرا یازده سال بعد وقتی خواندمت

یازده سال منتظر میمانم

تاشهر آورد تو را ببینم

وچقدر عجیب است

این بار دلم میخواهد

قرمز برنده باشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:47 توسط داود| |
تو چقدر عاشقی !!!..

کاسه ام که لبریز شود

صبر را میگویم

التماس اشک هایم را

زانو زده در برابرت

تو خوب میفهمی.

آبی روسریت یادم هست

خواهش دست مرا ،

یادت هست

باد تندی آمد

از دو دستم کشید و برد

آبی را

باد نبود

داغ دستان تو را یادم هست.

تو به رویای دلم خندیدی

بوسه ی پای تو را میگویم

پوز خنده تو به لب جا مانده

آخرین دیدن آن

یادم هست

تو هنوز میخندی ؟؟؟....            

بر سر احمق من دنیا خاک

بر سر احمق من دنیا خاک

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:49 توسط داود| |

خبر مرگ مرا خواهی دید!!؟

 عکس و یک کاغذ آغشته به غم

شعری از درد که نه،از سر رسم و رسوم،

حک شده بر سر آن برگه ی اعلان خبر .

 

تو فقط می بینی

تو فقط می شنوی

غصه ای هست مرا

من تو را خواهم دید

دست در دست کسانی دیگر

بعد از آن مرگ و سرانجام قریب

و نه شاید قبلش

وحشتی هست مرا

قطره ای اشک سرازیر شد از گوشه ی چشم

و بدان آتشم از حرم افتاد

وحشتم را خشکاند،

فکر زیبایی مرگ

وسوالی، پس از آن

که تو را خواهم دید؟؟!

آتشی هست مرا

که تو را در آغوش

 خواهم این بار فشرد.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:51 توسط داود| |