زبور داود
واژه هاي خاموش
ذهن خالی شده از تلخی ها حس بی حسی گوش و بصرم ظلمت و وسعت گور آسمانی بی نور نه ستاره نه ثریا نه سهیل. نه خیانت گرم است نه محبت گرما نه غمی از سرما. رایحه پر زد و رفت بینی ام خالی از،عطر گند خائن آری اینجا عدم است هیچ چیزش سر جا همچنان آرام است چه فرقی میکنه سفید یا سیاه توی چاله دلی که صدای نور رو نمی شنوه من هنوز تاریکی ام . . . روشن تر از هر جا
همچنان تاریک است.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت
3:47 توسط داود| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت
4:42 توسط داود| |

