|
.........
این جمعه چهل روزه که پدرم فوت کرده روزهای دلتنگی برام خیلی سخت شده .............. + نوشته شده توسط داود در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت
12:42 |
آدم برفی سراغت را گرفته است
در چشم های تو پیداست از آواز چلچله ها ترسیده چه کنم؟ چهار زانو نشسته روی پیشانی دلم برف ها چه بی اندازه پیر شده ای ؟! پدر چه بی اندازه!.
نوکرتم میدونی که چی میگم؟ + نوشته شده توسط داود در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت
23:26 |
مرده ی تو ام علی جنتی
( آشتیانی چایی )
این روزها
آنقدر از هم دور شده ایم که دیگر
حتی برای سرگرمی هم
شیطان مرا وسوسه نمی کند.
+ نوشته شده توسط داود در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت
1:51 |
بگذار بخوانم من در خمار بیجانت
انگار زبور داود است آن صدای بی همتا
تا چند پریشان است موسی به میان طور
هارون به اسیری رفت فرعون به دام افتاد
از مسجد از معراج من بی خبرم لیکن
هجده شب و هجده روز باریده دو چشمانم
بت میشکنم شاید در آتشم اندازند
+ نوشته شده توسط داود در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت
16:31 |
هزار هزار پنجره باز است
+ نوشته شده توسط داود در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت
11:37 |
یک شب بیا کنار پنجره من غزل میکنم تو را
از جام تلخ تر از زهر روزگار گذر اگر بکنی
+ نوشته شده توسط داود در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت
12:39 |
در بازار دست فروشها
+ نوشته شده توسط داود در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت
0:22 |
کاش باران میگرفت
شاید این بی ثمر مجنون دل
+ نوشته شده توسط داود در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت
11:32 |
سراسر جان من
ولیکن هیچ کس در سر ندارد
فقط انگشت ها را میگزند و آخ می گویند و گاهی هم دهان نزدیک گوش می آرند وبعد از اندکی نجوای آهسته
آیا از برادر بوده یا دشمن تمام حرفها از وحشت دیوار میماند
+ نوشته شده توسط داود در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت
17:5 |
چه عاشقانه تمام روز
در انتظار قاصدک هایم بود
و کودکانه دلش
روزها از بالای پنجره
و تو بی توجه به دلتنگی های پنجره
+ نوشته شده توسط داود در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت
10:26 |
دندان سنگ
+ نوشته شده توسط داود در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت
10:24 |
کلمات ماهیانی اند در مرداب ذهن من
+ نوشته شده توسط داود در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت
11:27 |
یک جفت کتانی سفید
+ نوشته شده توسط داود در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت
11:50 |
از مزرعه حرف میزنم،
که به دستهای پر ترک پدرم التماس میکند واز چشمهای او بی خبر است. از شکافهای زمین که سرشار از خبری تکراریست و یک انبار پر از غصه ی گندم، سوغاتی ابرهایی که فقط میگذرند. پدرم هنوز به چشمهایش تکیه کرده است. و من که از میان شکافهای زمین با تو حرف میزنم با توام باران
+ نوشته شده توسط داود در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت
19:51 |
چشمانم سکته کرده اند
دستانم گره بهم
سال هاست که رفته ای و من
از درد های خود
تنها، همین، هنوز
+ نوشته شده توسط داود در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت
10:10 |
من فعلا سربازم و به این خاطر نمیتونم زود به زود سر بزنم از همه دوستانم عذر میخوهم.
و تو همان ستار ای
و من چه احمقانه
+ نوشته شده توسط داود در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت
12:57 |
دانه های گندمند
+ نوشته شده توسط داود در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
23:9 |
قبل از آنکه تو را ببرند
صاحبانت به رسم خودشان تو را پابرهنه خواهند برد
که دوباره باید بر کوه رویم
+ نوشته شده توسط داود در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت
11:53 |
چهار قدم این طرف تر
+ نوشته شده توسط داود در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت
20:29 |
تنها مادرم میفهمد
یاد کودک سر زا از دست رفته اش می افتد
و تقلای روح مرا می فهمد
+ نوشته شده توسط داود در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت
17:58 |
یک گلوله برفی
جوجه های کودکی ات را به پرواز در بیاور
+ نوشته شده توسط داود در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت
16:40 |
یک نیم فنجان قهوه روی میز
یک عمر تلخی که با قهوه مانده است
یک نیم فنجان مانده این یک تناقض است ماندن یا نماندش با من همیشه هست. + نوشته شده توسط داود در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت
17:45 |
با عرض پوزش از همه ی دوستان نازنینم به خاطر غیبت طولانی
دل تنگی ام این شد که می خوانید. در پس تیرگی یک شب آرام و بلند
کو چه دلواپس تنهایی من
ناودان می خواند
تو اگر خواب شوی پشت کوهی در شرق
بارها گفته ام این گفته و باز که توام خورشیدی که توام خورشیدی + نوشته شده توسط داود در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت
11:3 |
در میان من و تو چیزی هست
و به آسانی کوبیدن آب واژه ها منتظرند از پی هم
و تو خود می دانی
جای این کودک ناقص بنشین
+ نوشته شده توسط داود در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت
2:26 |
پیر مرد بساط پهن کرده است
می فروشد
منتظر نگاه یک رهگذر
+ نوشته شده توسط داود در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت
10:59 |
دستی به روی سرش میکشی کنون؟ حالا که کهنه لباس هست این عروسکت
+ نوشته شده توسط داود در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت
11:59 |
من فقط می خواهم
+ نوشته شده توسط داود در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت
10:59 |
آن آخرین نگاه پر از تمسخرت
روز ها گذشته اند گرچه
+ نوشته شده توسط داود در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت
10:35 |
صبح که از در خانه بیرون میزنم
شاید که وعده ی فصل داغ نزدیک است
+ نوشته شده توسط داود در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت
10:38 |
|
|